تبليغاتX
خشونت، راک و رول

خشونت، راک و رول

فلسفۀ زندگی + موسیقی متال و راک

زبانم گنگ بود. قدم کوتاه بود. یک دندون کم داشتم. اینارو می دونستم ولی نمی دانم چرا همه دوباره و دوباره بهم گوشزد می کردند. هر روز. انگار نمی تونستن ببینن که نقاشی ام خوب است. نمی دیدن که شعر بلدم. انگار نمی تونستم همرنگشون باشم...

رویاهام زندگی من بودن. حالا که نگاه می کنم، سوان لِیک بودن. آداجیو بودن. چیز دیگه ای نداشتم. یه تفنگ چوبی. یه گیتار که سیماش از نخ ماهیگیری پدر بود... چه پازل سختی. باید آدم می شدم...دوپا ! اشک ها و ترس هامو می خوردم. می خوردم. و رویاهامو می دادم به مادر. هه...مادر می گفت خیالاتی هستی. پیش هرکی میرفتم تبدیل می شدم به اون. کپ حرکاتشو ادا درمی آوردم. ولی...نه. نمی شد. نتیجه نمی داد. آخرش اضافی بودم. دور بودم. از یک سیاره ی دیگه...

دماغمو بالا می کشم و سوگ آن کودک را جشن می گیرم. رویاهای نازش را. به بیرون می روم و دو ساعت مردم را تماشا می کنم. آنها هم موجود فضایی را می نگرند. و گاهی هم نمی نگرند. هه ! دوباره شیطون می شم و دنبال یه دختر می گردم. شاید دنبال انعکاس معوجی از رویای نهفته. و شاید هم دنبال بوسه ای که از همه ی آنها پرده برداری کند...

بفرمایید افتتاح شد...

خوش آمدید... آقایون از راست، خانوما از چپ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:20  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:14  توسط گابریل  | 

می گویند کودک درون... می دانید آن چیست؟

همه ی ما این زندگی را با کودکی آغاز کردیم. پاک. آیا نگاه های کودکی تان را به یاد می آورید؟ چه بی ریا به جهان می نگریستیم. و چه... مبهوت، خشونت بی دلیل بزرگها را...

هرچه مادر می گفت را می پذیرفتیم. چون او را خدای خود داشتیم. و عشق مان.

 

نخستین گناهی که مرتکب شدم یادم هست. گابریل سه ساله بود. دیدم که مامانم کبریت روشن می کند و باهاش اون بالا غذا درست می کنه. کنجکاو شدم که حتما یک کبریت روشن کنم. وقتی مامان خوابید رفتم سراغش. نمی دانم تونستم روشن کنم یا نه. ولی اون شب خواب دیدم که شیطان جلوی من یک کبریت بزرگ روشن کرده جلویم حرکت می داد و می گفت: "آتیش... آتیش..." !

من هی جیغ می زدم و می گفتم "آخه من چه گناهی کردم؟"

در کودکی همیشه برایم سخت بود درک کردن اینکه چرا آدما با هم متفاوتند. حتی نمی تونستم بفهمم چرا "من"...

مفهوم "من" خیلی واضح نبود. چرا از این پنجره دارم همه رو می بینم. و چرا من درد رو حس می کنم و کس دیگه ای احساسش نمی کنه. گاهی تلاش می کردم از پنجره ی دید دیگران به بیرون نگاه کنم.

راستی اینو گفتم یادم اومد چند شب پیش یدفعه چند تا صحنه ی جدید رو دیدم که بنظر مال من نبودند. یکیش یک هاله ی ترسناک که تقریبا شکل ثابتی نداشت و یکی هم یک دلقک قاتل که لباسش سفید و قرمز بود. نمی دونم مال ذهن چه کسی بود که یه لحظه خط رو خط افتاده بود. مال هرکی بود اعتراف کنه !

 

می خواهم در این پست، شما را با کودک تان آشتی بدهم. آیا شرم می کنید؟ اصلا ! نباید!

باید چشمان کودکی را بازیابید. و نگاه کودکی را... چون حقیقت در آن نهفته است.

نگران کارهایی که کرده اید نباشید. من هم مانند شما هستم. ولی تلاشم را می کنم تا آنرا بازیابی کنم. هم چون دریا پاک باشید... کوچولوهای من !

راستی... یادتون نره که از این به بعد با هم کودکانه نگاه کنیم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:53  توسط گابریل  | 

من به اندازه ی تمام دخترها عاشق شده ام ! گابریل این را می نویسد تا او را بشناسند. عاشق مهم نمی داند که خوانده شود یا نه. فاش شود یا نه...

داشتم می گفتم که به اندازه ی همه ی درخت ها و گربه ها و ... دوست داشته ام. و از این تجربه آموختم که به خاکی ها دل نبندم. وآزاد باشم، آنچنان که دوستان من آزادند. من درک عجیبی از عشق دارم. شاید چون که متولد اردیبهشت هستم. ولی از این هم فراتر است. ریشه اش را در وجود ناخودآگاهم حس می کنم. عشق به تمامی موجودات. تابحال کم موجودی را دیده ام که نتوانم به آن عشق ورزی کنم. همه اش تلاش کرده ام تا مانند آدمها زندگی کنم، ولی نمی شود!

دوست خوب ما "یلدا" گفته:

   محبوبم اگر همواره در مسیر درست و اگاهانه ای حرکت کنیم شاید روزی اتش شویم

     آنگاه جهان را به اتش خواهیم کشید...................................................

(این همه نقطه برای چه  i¿ )

 

یلدا/....

این همان چیزی است که از آن سخن می گویم. در ما آتشی نهفته است علیه خفتگی مسری این-جهانیان که به هر کجا می رویم آتش می اندازیم. آنهارا آزار می دهیم و بهایش را هم می پردازیم !

این را یاد گرفتم که به هر کسی نباید آتش زد. برخی هنوز در پیله به سر می برند. نباید پیله شان را پاره کنیم. این طوری پروانه نمی شوند.

 

در کل زندگی خوبی بود. از این یکی لذت بردم. با اینکه بیشتر از 24 سال از نخستش نمی گذرد (با اجازه ی شما از 8 اردی بهشت 24 شدم) !

دارم کم کم موفق میشم مانند آدمها بنویسم، تا یک خدا-انسان که گاهی اختیار را به دست می گیرد. این را فهمیده ام که اولی برای آدمها خوشآیند تر است !

هنگامی که دوست دارم بنویسم هیچ دوپایی نمی تواند گابریل را محدود کند. مرزهای خیالی. توی یک کتاب که سرسری توی کتابفروشی همهشو خوندم، یک کودک نوشته بود سلام خدا،می خواهم بدانم چه کسی خط بین کشورها رو می کشه؟

من می گویم: ذهن مادر. یک خط کشی از جنس باورهای مادری ما انسان ها. ماتریکس. مولد همه ی فلسفه ها، ترس ها، ولتاژ ها و جریان های اعصاب ما. ویروسهای دوپا، که هرجا می رویم خرابی به بار می آوریم.

آره. بخاطر همینه که بیشتر دوست دارم گابریل باشم. چون گابریل من است. حقیقت. به آن کالبد که گاهی خوب است و گاهی بد کاری ندارم.

گابریل نه خوب است و نه بد. آنچنان که خدا هست. اگر می خواهی آن را بیابی، بین خوبی ها پیدایش نمی کنی. نمی توانی دست روی زباله های فکری ات بگذاری و بگویی "خوب". پس "خدا". نه...نمی شود. خدا دم به تله نمی دهد. نمی توانی آن را به چنگ بیاندازی.

به جای آن ذاذان کن. این هم کوان: "تو چندمین هستی؟"

اصلاً مدیتیشن کن. مراقبه بهتر است چون محدودیت ذهنی نمی آورد. من استاد دارم. تو  هم او را پیدا کن. مطمئن باش هنوز نگشته، او ترا خواهد یافت. استاد تو بدنبال تو می گردد.

باید از دوازده دریا و دوازده طبقه و کالبد بگذری. باید از خودت هم بگذری و از روی خودت رد بشوی. یا از توی خودت لیز بخوری و بی نام و نشان بشوی. یک نقطه. نه... خیلی کمتر!

نخستین بار که از کالبدم خارج شدم و در کالبد نورانی خود را یافتم، همه ی کتاب-خوانده هایم بر باد رفت. همه اش تئوری و انتزاعی بنظر می آمد (ببخشید از این واژه ی قلمبه!). آره. ترس چیزی بود که فک می کردم کنارش گذاشته ام. ولی اون لحظه از حرکت کردن فلج شده بودم. نمی توانستم پرواز کنم آنطور که در کتاب خوانده بودم!

آیا نخستین بار که پشت فرمون ماشین نشستید را به خاط دارید (اصلا شما...!)؟ مدام می ترسید که نکند ماشین توی جوب برود. نکند چپ یا راست برود... خلاصه با چیزی که اصلا فکر می کردین خیلی فرق داره. من دیگه نباید یک بدن رو تکون می دادم. خیلی درکش سخت بود. باید خودمو حرکت می دادم. یک شبح...!

خداروشکر تونستم از توی در رد بشم و توی آینه خودمو نگاه کنم. یک هاله ی ستاره ای با جرقه های چشمک زن پر نور و کم نور دور تا دورم بود. شکل ثابتی نداشتم. موج می زدم. می خواستم بروم بیرون که چشمای فیزیکی ام لرزید و تندی توی بدنم پیدا شدم... کلی "غصه خوردم" که چرا زود تموم شد(این واژه رو از مشهدی ها یاد گرفتم!). بعدش تلاش کردم باز برم ولی باید می رفتم به دانشگاه. باید میدیدید (دیدیدیدیدی). همه ی جهان برایم عجیب و تازه شده بود. همه ی رنگ ها پرتر و شفاف تر. گابریل می کوید تریکوتی یا چشم سومم باز شده بود. شاید...

اینارو نمی نویسم که شما هم دست از آدم بودن بردارید. نه !

می خواهم شما را با بوسه های خدا همچون چکه های باران آشنا کنم. از جایی که استادتان را پیدا کنید، دیگر به باد می سپارمتان.

بدرود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:31  توسط گابریل  | 

زمانی احساس می کنی خود را می شناسی... که جلوی ریزترین باورهای مادری ات بایستی... و از این احساس گناه آلود لذت ببری !

این زمانی است که خود را در زنجیر خودساخته ی پیشین بیابی و آنرا پاره کنی...

زمانی که گریستن با خود و بیخود را تجربه کنی... در سکوت. در خود...

اکنون خود را بشناس...(تلاش نکن خود را بشناسی. بشناس!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:56  توسط گابریل  | 

بنواز نی. که طبیعت به تو نیاز دارد. به امواج طبیعت برقص و آهنگ شو... گابریل هم دارد نوا می شود. ای نی تو خالی، به دنیایی ها نشان بده آنچه که درون داری. یابهتر است آنچه که درون هستی. بنواز و همه ی جسم ها را شبح کن. رقصنده در باد، به سوی گذر. نمی گویم خدا. بسوزان تا همه بدانند که این نی خالی نیست که می سوزاند. این عشق است که آتش می زند.

 

اکنون که تو سوخته ای، به جمع افروختگان خوش آمدی. حال می خواهی با آن چکار کنی؟ آیا می توانی زندگی کنی؟ زندگی و مرگ دیگر مفهومی ندارند. من نباید بگویم که تو به سوی خدا بروی. تو اینجا هستی تا زندگی کنی. پس فعلاً نمی دانی که عشق چیست. پس ندای نی را نمی شنوی. پس تنها یک بوق می شنوی، که دارد وقتت را می گیرد.

 

بازگشت به اپیزود نخست: ماموریت گابریل، آتش زدن به همه ی جهان است و اعلام ساعت بیداری برای خفتگان. با دید کاملتر، یک قطعه از پازل الهی در این سیاره. تو چه؟

آیا تو زندگی می کنی تا... اصلاً تو زندگی می کنی؟؟ این سوال مهم تر است. آیا تو زندگی می کنی، یا پیوسته "تلاش" برای زندگی؟

به دنیا می آیی که چه؟ بزرگ می شوی که چه؟ به مکتب می روی، سخت تلاش می کنی، پول جمع می کنی، ازدواج می کنی، کار می کنی، کوشش می کنی تا به سطح دست نیافتنی "مردم" برسی تا استاندارد باشی، بچه هایت را دقیقا مانند خود روانه ی دنیا می کنی انگار که می دانی خودت درست رفته ای، همه ی جهالت ها، خود خواهی ها، و باورهای خودساخته ات را به کودک بیچاره ات تزریق می کنی تا خود را در او کپی کنی –بزرگترین جنایت یک والد- همه ی اینها برای چه؟ چشمانت را باز می کنی و می بینی که کودکانت جای ترا گرفته اند و تو اکنون یک پیر انسان شده ای. همه اش تلاش کردی. آیا زندگی هم کردی؟ نه ! تنها برای زندگی "تلاش" کردی. ولی پیروز نشدی. زندگی نکردی. مردی. مانند مرده های متحرک دیگر در کالبد بزرگی به نام مردم.

 

اکنون که پیام گابریل را خواندی، تصمیم داری دست از تلاش برداری، و زندگی کنی! خوب است. یک گام پیشتر. اکنون چگونه می خواهی زندگی کنی؟ هدفت را چکار می کنی؟ فقط زندگی می کنی و هدفی نداری؟ چرا؟ کرم نیز می خورد و می خوابد و روزگارخوبی هم دارد. اما هنگامی که توانست بیرون را ببیند، دنیای سه بعدی اطراف... آنگاه بال در می آورد و پرواز می کند. او یک گام پیشتر است. من نمی گویم که باید پر کشید و این جهان را ترک کرد. بلکه باید در بین زندگی به درون هم نگاهی کرد. نمی شود از لذت گشت زدن درون چشم پوشی کرد. این را هنگامی که نخستین گشتتان را درون خود زدید تایید خواهید کرد.

 

از همه ی اینها گذشته، می دانم که کرم باید کرم باشد، چون نیاز به تجربه اش دارد؛ و پروانه با ید پرواز کند چون به اندازه ی کافی کرم بوده است !

وقت پرواز، می بینمتان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:13  توسط گابریل  |