من به اندازه ی تمام دخترها عاشق شده ام ! گابریل این را می نویسد تا او را بشناسند. عاشق مهم نمی داند که خوانده شود یا نه. فاش شود یا نه...
داشتم می گفتم که به اندازه ی همه ی درخت ها و گربه ها و ... دوست داشته ام. و از این تجربه آموختم که به خاکی ها دل نبندم. وآزاد باشم، آنچنان که دوستان من آزادند. من درک عجیبی از عشق دارم. شاید چون که متولد اردیبهشت هستم. ولی از این هم فراتر است. ریشه اش را در وجود ناخودآگاهم حس می کنم. عشق به تمامی موجودات. تابحال کم موجودی را دیده ام که نتوانم به آن عشق ورزی کنم. همه اش تلاش کرده ام تا مانند آدمها زندگی کنم، ولی نمی شود!
دوست خوب ما "یلدا" گفته:
محبوبم اگر همواره در مسیر درست و اگاهانه ای حرکت کنیم شاید روزی اتش شویم
آنگاه جهان را به اتش خواهیم کشید...................................................
(این همه نقطه برای چه i¿ )
یلدا/....
این همان چیزی است که از آن سخن می گویم. در ما آتشی نهفته است علیه خفتگی مسری این-جهانیان که به هر کجا می رویم آتش می اندازیم. آنهارا آزار می دهیم و بهایش را هم می پردازیم !
این را یاد گرفتم که به هر کسی نباید آتش زد. برخی هنوز در پیله به سر می برند. نباید پیله شان را پاره کنیم. این طوری پروانه نمی شوند.
در کل زندگی خوبی بود. از این یکی لذت بردم. با اینکه بیشتر از 24 سال از نخستش نمی گذرد (با اجازه ی شما از 8 اردی بهشت 24 شدم) !
دارم کم کم موفق میشم مانند آدمها بنویسم، تا یک خدا-انسان که گاهی اختیار را به دست می گیرد. این را فهمیده ام که اولی برای آدمها خوشآیند تر است !
هنگامی که دوست دارم بنویسم هیچ دوپایی نمی تواند گابریل را محدود کند. مرزهای خیالی. توی یک کتاب که سرسری توی کتابفروشی همهشو خوندم، یک کودک نوشته بود سلام خدا،می خواهم بدانم چه کسی خط بین کشورها رو می کشه؟
من می گویم: ذهن مادر. یک خط کشی از جنس باورهای مادری ما انسان ها. ماتریکس. مولد همه ی فلسفه ها، ترس ها، ولتاژ ها و جریان های اعصاب ما. ویروسهای دوپا، که هرجا می رویم خرابی به بار می آوریم.
آره. بخاطر همینه که بیشتر دوست دارم گابریل باشم. چون گابریل من است. حقیقت. به آن کالبد که گاهی خوب است و گاهی بد کاری ندارم.
گابریل نه خوب است و نه بد. آنچنان که خدا هست. اگر می خواهی آن را بیابی، بین خوبی ها پیدایش نمی کنی. نمی توانی دست روی زباله های فکری ات بگذاری و بگویی "خوب". پس "خدا". نه...نمی شود. خدا دم به تله نمی دهد. نمی توانی آن را به چنگ بیاندازی.
به جای آن ذاذان کن. این هم کوان: "تو چندمین هستی؟"
اصلاً مدیتیشن کن. مراقبه بهتر است چون محدودیت ذهنی نمی آورد. من استاد دارم. تو هم او را پیدا کن. مطمئن باش هنوز نگشته، او ترا خواهد یافت. استاد تو بدنبال تو می گردد.
باید از دوازده دریا و دوازده طبقه و کالبد بگذری. باید از خودت هم بگذری و از روی خودت رد بشوی. یا از توی خودت لیز بخوری و بی نام و نشان بشوی. یک نقطه. نه... خیلی کمتر!
نخستین بار که از کالبدم خارج شدم و در کالبد نورانی خود را یافتم، همه ی کتاب-خوانده هایم بر باد رفت. همه اش تئوری و انتزاعی بنظر می آمد (ببخشید از این واژه ی قلمبه!). آره. ترس چیزی بود که فک می کردم کنارش گذاشته ام. ولی اون لحظه از حرکت کردن فلج شده بودم. نمی توانستم پرواز کنم آنطور که در کتاب خوانده بودم!
آیا نخستین بار که پشت فرمون ماشین نشستید را به خاط دارید (اصلا شما...!)؟ مدام می ترسید که نکند ماشین توی جوب برود. نکند چپ یا راست برود... خلاصه با چیزی که اصلا فکر می کردین خیلی فرق داره. من دیگه نباید یک بدن رو تکون می دادم. خیلی درکش سخت بود. باید خودمو حرکت می دادم. یک شبح...!
خداروشکر تونستم از توی در رد بشم و توی آینه خودمو نگاه کنم. یک هاله ی ستاره ای با جرقه های چشمک زن پر نور و کم نور دور تا دورم بود. شکل ثابتی نداشتم. موج می زدم. می خواستم بروم بیرون که چشمای فیزیکی ام لرزید و تندی توی بدنم پیدا شدم... کلی "غصه خوردم" که چرا زود تموم شد(این واژه رو از مشهدی ها یاد گرفتم!). بعدش تلاش کردم باز برم ولی باید می رفتم به دانشگاه. باید میدیدید (دیدیدیدیدی). همه ی جهان برایم عجیب و تازه شده بود. همه ی رنگ ها پرتر و شفاف تر. گابریل می کوید تریکوتی یا چشم سومم باز شده بود. شاید...
اینارو نمی نویسم که شما هم دست از آدم بودن بردارید. نه !
می خواهم شما را با بوسه های خدا همچون چکه های باران آشنا کنم. از جایی که استادتان را پیدا کنید، دیگر به باد می سپارمتان.
بدرود...