تبليغاتX
خشونت، راک و رول

خشونت، راک و رول

فلسفۀ زندگی + موسیقی متال و راک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:24  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 10:54  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:3  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:18  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:41  توسط گابریل  | 

ما در یک دزدی بزرگ شریک هم بودیم. می خواستیم که با آن به کجاها برسیم !

ولی ناگهان همه چیز لو رفت و من و برادرم فرار کردیم. از دنیای "BOX"ها که پر از "داشتنی"ها بود فرار کردیم و آنها بدجوری تعقیب مان کردند. ما در راه چند تا بچه بودیم. آنجا، در آن سرزمین، تخریب گرها در حال کار کردن بودند. بچه ها هجوم بردند که از کنار آن دستگاه بزرگ بگذرند. من که دمپایی هایم را به سمتش نشانه رفته بودم باید از جای دیگری می گذشتم و آنها را [از زیر گِـل] برمی داشتم !

پس از من، دستگاه غول پیکر تخریب گر به کار افتاد و ضربه ی دیگری به درخت زد و درخت [سدر] افتاد. من خندیدم و گفتم: "چه دقیق !" ولی لحظه ای بعد، از اینکه دیدم درختی باقی نمانده و فهمیدم آنها چکار می کنند، تأسف خوردم...

ما دوباره تنها شدیم. انگار بر بلندای جهان بودیم و انگار همیشه تنها بوده ایم. من و برادرم. یار همیشگی. و آن پایین هنوز بدنبال ردپای دو دزد می گشتند و به اطراف سرک می کشیدند. من به او گفتم که می خواهم به پیش پروانه بروم، پروانه ی بزرگ که از همه ی ما بزرگتر است [آن را با بالهای بزرگش تجسم می کردم]. در آن گفتگو داشتم کم کم پروانه می شدم و بالهای مخمل آبی رنگم را می گشودم تا بروم. یار من گفت: "ولی من نمی خواهم. من جای دیگری را سراغ دارم." گفتم: "خوب، پس خدا نگهدار !"

او گفت: "صبر کن، ما شاید همدیگر را نبینیم." او گریست و این جمله را تکرار کرد. من هم اشک در چشمانم رقصید. او گفت: "من به تو متنی می دهم که با خود نگه داری. اصلا باهم می نویسیم و آنرا نگه می داریم."

ناگهان از بلندای جهان پای من لیز خورد و بهمراه برادرم از بالای سقف یک ساختمان سفید به درون یک حوض با آب شفافی افتادیم که روی آن نوشته شده بود "عربی" !

دیدم که همه ی جمله های عربی که شاید خود هم از آنها خبر نداشتم زیر هم لیست می شوند و با یک دگمه "DELETE" می گردند: پاک شد !

حوض بعدی لطفاً !

 

((دفتر چه ی رویاهای گابریل – 9 خرداد 1385))

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 4:40  توسط گابریل  | 

در پی اش به دریاها و جزیره های دور سفر میکنند. بدنبال آن چیز ناشناخته هواره درتلاشند حتی به سیاره های دور می روند. نمی دانند. آنها آگاه نیستند که بهشت خودشان هستند. و دوزخ نیز خودشان. بدنبال نام اعظم خداوند می گردند و نمی دانند که آن عشق است و عشق هیچ کجا یافت نمی شود. نه نمی دانند...

اگر می خواهی شاد باشی، پس شاد باش !

اگر می خواهی عشق را بیابی، عشق بورز !

اگر بدنبال خدا هستی، خدا باش !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:16  توسط گابریل  | 

آنجا نشسته. در خود فرو رفته و به خدا گوش فرا می دهد. احساساتش ناگهان فرو ریختند و او جریان عظیم عشق را در همه ی سلول های تن خاکی اش در می یابد. او عشق می شود و طبیعت می شود. سنگ می شود. درخت می شود. حشره می شود. حیوان می شود. انسان می شود و... کم کم او خود را فراموش می کند. آن جرقه، که هستیش نیلگون از خداست، در هستی خدا غرق می شود و به بیکرانگی می رسد.

چه تواند بود ای دوپایگان، آن یک؟ که آن نه تخیل و توهم است و نه ذهن است. چه تواند بود که آن هیچ است و هیچ در تخیلات دوپایگان خاکی نمی گنجد.

او خدا است، شیطان است، قدرت است، آزادی است، عشق است. او هنوز آنجا نشسته...

و به خدا گوش فرا می دهد...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:9  توسط گابریل  | 

نواهای آسمانی لحظه ی اکنون را مقدس کرده اند و فرشتگان با این ترانه گردمان به رقص آمده اند و ارتباط زیبای ارواح فرود آمده در تن خاکی را جشن می گیرند. نیست مسلمانی تا ببیند که خدایش چه محقرانه زیر بالهای جیرجیرکی زیر تخته سنگ جای گرفته است... و ندایی شده تا خواب گران شاهزاده ی خود را از او بزداید و بخواهد که به ندای قلبی اش پاسخ دهد... تا به خانه بازگردد.

آری... چه نوایی! چه جشنی !

دیگر دعا خواندن بس است و بگذار به خدا گوش فرا دهیم... بگذار ترانه را برقصیم...

دیگر چیزی نمی خواهم. از همه ی هدایا چشم می پوشم. سوگند که دیگر خیانت نخواهم کرد. سوگند که دیگر ترا نخواهم فروخت... ای نگین وجود من. ای یگانه عشقم !

همه بدانید که او ما را می خواند... خواهش می کنم... خواهش که...

نت زیبای این ترانه را خراب نکنید... بگذارید بخوانم و برقصم... شما هم بخوانید و برقصید...

برقصید و نت شوید... دو ر می فا سل لا سی... می دو ر فا سی لا سل...

هوم... چه شکوه مند... چه دلبــر ! موسیقی آسمانی هستی...

خوب... حالا می خوام انسانی تر بنویسم تا بتونیم به خودمون ارتباطش بدیم. می خوام دستگیره ای براش بسازم تا بتونیم اونو به کار ببریم.

می خواهم درباره ی موسیقی شدن بنویسم. ما در این سیاره چکار می کنیم؟ این یک هشدار به تمامی انسان های این سیاره است. یک هشدار خشم آگین از گـابـریـل به تک تک انسان های دوپای این سیاره !

می پرسم که داریم چکار می کنیم؟ دلم می خواهد دگمه های کیبرد را از جایشان بکنم  و همه ی واژگان خود را محکم توی ذهن مخرب بشر ناسپاس و بی فکر بکنم که همه بدانند از دستشان چه حالی دارم !!

زندگی یک موسیقی است می فهمی؟ یک موسیقی بهشت گونه. و حاظرم تا هزار سال جلوی فیلسوفان و اندیشمندان خیالی این سیاره از این جمله ام دفاع کنم. اگر بشر اینجا آمده که این سیاره ی آبی و سبز را تخریب کند، گابـریـل هم آمده تا با یک تلنگر محکم  یا شاید هم یک اردنگی محکم تر! همه ی این خاکی ها را بیدار کند و به آنها بگوید که چه خبر است و دارد چه اتفاقی می افتد. با هیچ کس هم شوخی ندارم !

آیا نت های زیبای این ترانه را نمی شنوید؟ آیا نمی بینید که حقیقت یک موسیقی آسمانی است؟ یک آداجیو است؟

آیا نمی بینید که وقتی با یک نفر دشمن می شوید، (این دشمنی های خنده دار من را نبینید... منظورم کینه است) وقتی به طبیعت بی احترامی می کنید، وقتی لحظه ی مقدس اکنون را بی خیال می شوید، یک نویز و گـِز زشت و بد ترکیب را به نت های این موسیقی اضافه می کنید که هر آن ممکن است من از دست این نویزها سرسام بگیرم...؟

دلم موسیقی می خواهد. می خواهم ببینم که بشر در طبیعتی که جزء خودش هست به رقص درآمده و نت شده، موسیقی شده است...

می خواهم ببینم هنگامی که کودکی آزرده می شود دیگر موجودات هم مانند هارمونیک های آن نت بی قرار شوند. و اگر از کنار نتی رد شدیم، از زیبایی آن نت، ما هم زیبا شویم و برقصیم.

دیگه از آهنگ نما های مزخرف "دیگله دیگیل دو" منزجرم... آآآآآ...ه ! (با نهایت زجه ی حنجره ی بیچاره ام !) دلم سوان لیک می خواهد... آداجیو... سونات مهتاب... دانوب...

("فراموش شده" ی جو ستریانی و آهنگ پدر خوانده هم پذیرفته است !) حالا هر کی جرأت داره یه نت غلط اضافه کنه به این موسیقی تا... !!!

می بخشید که کمی برای احساسات و موسیقی ناز شما تند مایه بود ولی باید حتما این تشر را به دوپایگان می زدم...

اکنون دیگر سخنی ندارم و از شما دعوت می کنم ادامه ی جشن و ترانه مان را بدهیم... باهم... در موسیقی هستی... بعنوان یک نت زیبا از آن !

دانگ...

هی...کی بود؟؟

دارارا رارام... دیری ریرینگ... دیریری ریرام... داریری ریریــــــــــــنگ.... چه کسی مرا می شنود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:24  توسط گابریل  |