تبليغاتX
خشونت، راک و رول

خشونت، راک و رول

فلسفۀ زندگی + موسیقی متال و راک

بی خیال از دنیا، غرق در مزرعه ی نیشکر، هوم... طعم شیرین نی ها را می چشم. بگذار لباس هایم خاکی شوند، بگذار پودر سپید رنگ نی ها بر تنم بنشیند، مهم نیست. مهم اینست که در رهایی از آدمی زادگان، و اندیشه ها - رها از همه چیز - دارم خوشمزه ترین خوردنی دنیا را می چشم.

ای نیشکرها ! با سبزی شما، من سبز شدم، با زردی تان هم زرد شدم، این شیرینی از کدام چشمه می تراود؟ این عشق از کجا جاری است؟

بگذار بسوزانند، بگذار همه ی هستی ات را آتش بزنند، و خاکسترت را به آسمان بفرستند... ولی همه خواهند دانست، چیزی که می ماند عشق است.

طعم شیرین تو برجا خواهد ماند، و من برایت نخواهم گریست، حتی اگر از آسمان برف سیاه ببارد، حتی اگر بهمراهت، در آتش آدمی زادگان...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:42  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2:7  توسط گابریل  | 

می خواهند موهایم را بر زمین بریزند. می خواهند از یاد من ببرند که سرخ پوستی بودم و خدا را در دل داشتم. هیچ نمی فهمم. خدا مرا آزاد گذاشته؛ چرا آنها نمی گذارند؟

قیچی در دست، آنها بالای سر من ایستاده اند، و بی رحمانه به موهای بلند من می نگرند...

- چرا، چرا با من اینچنین می کنید؟

-تو مثلا پسر هستی. موهایت دارند به پشت کمرت می رسند.

پسر بودن را به رخ من می کشند و در تلاشند دختر گونه بودنم را که نیمی از وجودم است، از یادم ببرند. چشمان بهت زده ام را به آنها می دوزم و آنها تردید می کنند که پسر هستم و قیچی در دستانشان می لرزد. آری، یک بُعد از انسانیت را به من القاء می کنند و می خواهند تا فراموش کنم که در یک تن خاکی بودن به این مفهوم نیست که خاکی هستم ولی نمی دانند که من روح هستم، و نمی دانند که دیگر حقیقت را فراموش نخواهم کرد... هاه، بگذار موهایم را قیچی کنند، دیگر نگران نخواهم بود !

قیچی هنوز در دستشان است و تردید دارند که براستی سرخپوست نباشم !

چرا در این سیاره به سرخپوست ها این همه ستم می شود. چرا آنها را از خانه می رانند و تقدس آنها را زیر پا می گذارند... در خون تن خاکی من، حضور اجداد و نیاکان سرخپوستی ام در جریان است... چرا کسی اینرا نمی بیند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 1:16  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 1:5  توسط گابریل  | 

موهایی که می گویند مال من است را به دور خود می کشم تا چیزی نبینم. فراهم آمده در گوشه ای از گوشه های جهان چتر دوستم که به من هدیه کرده را روی موهایم می کشم. احساس خوبی دارد که چتر را بگشایید و در آن، در گوشه ای پنهان گردید. ای کاش کوچکتر بود. درون زهدان مادرم، به این می اندیشم که آیا به جهان فرود کنم یا که بدرود گویم و به خانه بازگردم. دوپایگان بی شک مرا دلتنگ خواهند بود و نمی دانم که پس از من چه خواهد شد. آیا پری وشی خواهد آمد که نور را هدیه کند یا تاریکی، راه بازگشت را پنهان خواهد کرد...

چکه های اشکِ چشمانی که می گویند مال من است، می رقصند و نمی دانم که برای آدمی زادگان هستند یا برای بازگشتن. نور سپیدی مرا دربر می گیرد و من خود را پیش شما می بینم...

کسی خوشآمد نمی گوید؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:51  توسط گابریل  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 1:18  توسط گابریل  | 

در اندیشه سخن یک دوست. به پری وش می اندیشم و به همه ی گوژپشت ها و جوجه اردک های زشتی که او تا کنون بوده است. و خنده های دوپایگان به جوجه اردک. که می انگاشتند بد صدا ترین و بد ریخت ترین است. ولی نمی دانستند که او پری وشی در نطفه است.

و اکنون... او مجموعه ی همه ی زشتی ها و زیبایی هایی است که یک پری وش با پرهای آبی و صورتی و بنفش و موهای مجعد بلند را به رخ می کشند.

چه مقدس است این داستان...

سَلوت !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:28  توسط گابریل  |