بی خیال از دنیا، غرق در مزرعه ی نیشکر، هوم... طعم شیرین نی ها را می چشم. بگذار لباس هایم خاکی شوند، بگذار پودر سپید رنگ نی ها بر تنم بنشیند، مهم نیست. مهم اینست که در رهایی از آدمی زادگان، و اندیشه ها - رها از همه چیز - دارم خوشمزه ترین خوردنی دنیا را می چشم.
ای نیشکرها ! با سبزی شما، من سبز شدم، با زردی تان هم زرد شدم، این شیرینی از کدام چشمه می تراود؟ این عشق از کجا جاری است؟
بگذار بسوزانند، بگذار همه ی هستی ات را آتش بزنند، و خاکسترت را به آسمان بفرستند... ولی همه خواهند دانست، چیزی که می ماند عشق است.
طعم شیرین تو برجا خواهد ماند، و من برایت نخواهم گریست، حتی اگر از آسمان برف سیاه ببارد، حتی اگر بهمراهت، در آتش آدمی زادگان...
